آوا آوا ، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

آوای خوش زندگی ما

روزمره های آوا

دختر ناز مامان این روزا با اون شیرین زبونیش و حرفای با مزه ای که میزنه کلی به زندگیمون نشاط بخشیده.من که عاشق حرف زدنتم مامانی با اون جمله های نصف و نیمه.روزای گرم تابستون هم شروع شده.تقریبا هر روز عصر میریم بیرون.پارک رو خیلی دوست داریارتباطم با آدمای اطرافت بهتر شده و دیگه مثل قبل با دیدن غریبه ها گریه نمیکنی.عاشق پاستیل و ژله و بستنی هستی تا بهت میگیم آوا چی بخریم میگی پاسیل.دیگه کم کم داری به عروسک بازی علاقه نشون میدی عروسکاتو میاری بهشون شیر میدی و پوشک میکنی یا سوار تاب میکنی .سی دی هم خیلی دوست داری هر جا میریم میبینی میگی سی دی بخریم.کلی هم سی دی کارتون داری که بعضی هاشو خیلی دوست داری مثل با نی نی و چرا و خاله سارا.منم هر کاری میکن...
27 شهريور 1394

تولد دو سالگی آوا جون

                                دخترم دو ساله شده.دو سال از مادر شدن من گذشت و دو سال از تولد بهترین نعمت خدا.هر چقدر که شاکر این نعمت خدا باشم کمه برای وجود تو هر لحظه باید سپاس گفت. دختر گلم امسال هم تولد شما توی شبهای قدر بود و نشد به موقع تولد بگیریم.بعد از ماه رمضون روز عید فطر تصمیم گرفتیم که برات تولد بگیریم.امسال هم بخاطر یه سری مسایل پیش اومده نشد که یه تولد مفصل اونجور که دلم میخواد واست بگیریم .ولی بجاش دو تا تولد خودمونی یکی خونه مامان فخری و یکی هم خونه مامانی گرفتیم که هر د...
27 شهريور 1394

اولین شهربازی آوا خانوم

آوا جون روز 5 اردیبهشت با بابایی رفتیم شهربازی امیر پارس.اولین بار بود که میرفتی شهربازی و با تعجب به وسایل نگاه میکردی اولش فک کردیم که موقع سوار شدن بترسی وگریه کنی ولی اصلا نترسیدی و تازه خوشت هم اومد البته همه رو با مامان سوار شدی یکیشو تنها سوار شدی که گریه کردی و ترسیدی و مجبور شدیم پیادت کنیم.بالاخره واسه اولین بار بود و طبیعی بود که بترسی احتمالا از دفعه های بعد بیشتر خوشت بباد دختر گلم ماه اردیبهشت و خرداد هم که کلا به گشت وگذار گذشت و سعی میکردیم هر هفته شما رو یه جای جدید ببریم البته دست بابا محمد هم درد نکنه که اینقدر مهربونه اینم چند تا عکس از اردیبهشت و خرداد پل طبیعت پارک ژوراسیک آب ب...
26 شهريور 1394

یه اتفاق بد

یه اتفاق بد در روز دوم اردیبهشت 94.آوای ناز مامان امشب یه افاق بد افتاد شرح ماجرا اینه که:من توی آشپزخونه واسه مهمونی فردا شب مشغول کار بودم و بابا محمد هم که میخواست شما رو سرگرم کنه داشت باهات عمو زنجیر باف باری میکرد که یهو وسط بازی شما دستتو گرفتی و شروع کردی به گریه کردن.اولش جدی نگرفتیم و فک کردیم شاید یه کم درد گرفته و خوب میشه ولی بعدش دیدیم که گریه هات بیشتر شده و اصلا نمیتونستی دستت رو تکون بدی. حسابس نگران شدیم ولی اون موقع شب هم جز درمانگاه و بیمارستان جایی نمیتونستیم بریم و از اونجاییکه ما هم تجربه بدی از شیفت شب بیمارستانها داریم تصمیم گرفتیم تا صبح صبر کنیم.ولی شب خیلی سختی رو پشت سر گذاشتیم تو نمیتونستی بخوابی ما هم نشسته ب...
26 شهريور 1394

بای بای با شیر مادر

دختر ناز مامان در تاریخ 21 فروردین 94 با شیر مادر خداحافظی کرد.آوای ناز مامان توی این امتحان سخت هم خیلی به مامانش کمک کرد و اصلا اذیت نکرد درست بر عکس وقتی که به دنیا اومده بودی و شیر نمیخوردی و من چقدر اشک ریختم و تلاش کردم که یه وقت از شیر مادر محروم نشی که اون موقع هم خدا کمک کرد.واسه از شیر گرفتنتم از ترک تدریجی استفاده کردم که خیلی خوب بود و اصلا اذیت نشدی و به بقیه مامانا هم همیشه توصیه میکنم.خلاصه که خیلی راحت تر از تصورم این مرحله هم طی شد خدایا شکرت ...
25 شهريور 1394

نوروز 94

آوای ناز مامان سال 94 رو هم آغاز کردیم به امید اینکه سال خوبی واسه همه باشه.من و بابایی موقع سال تحویل بیدار بودیم ولی شما در خواب ناز بودی.صبح عید دیدنیمون ار خونه مامان فخری شروع شد و شب هم خونه مامانی و آقاجون بودیم که هر دو جا هم خوش گذشت.تا روز پنجم عید مشغول دید و بازدید بودیم روز پنجم هم با خانواده بابا رفتیم شمال.اونجا هم کلی به شما خوش گذشت و از صبح تا شب توی پارک محوطه مشغول بازی بودی و وقتایی هم که هوا خوب بود کنار ساحل بودی.روز نهم عید برگشتیم تهران و بقیه روزای عید هم که به مهمونی بازی گذشت.روز سیزدهم عید هم که خونه دایی منصور بودیم عصر هم رفتیم پارک و شما کلی بازی کردی اینم چند تا عکس از عید ...
25 شهريور 1394

بدون عنوان

آوای عزیز مامان ببخش که دیر به دیر  واسه وبلاگت مطلب میذارم  این  هم از مشغله زیاد مامانه و البته کمی هم تنبلی ولی اگه خدا بخواد تصمیم دارم تو سال جدید مامان فعال تری باشم از اتفاقات سال 93 بطور خلاصه واست بگم که اواخر شهریور ماه یه مسافرت به شمال داشتیم با خانواده بابا.این بار من کمتر اذیت شدم چون شما بزرگتر شده بودی و بیشتر علاقه نشون میدادی مخصوصا به پارک توی محوطه که هر وقت میریم شمال پاتوق آوا خانومه.بعد از این مسافرت تقریبا یک ماهه بعد بابا محمد واسه ماموریت کاری میخواست بره شمال که من و شما هم همراه بابا محمد شدیم اولش کمی دو دل بودم آخه دیگه ماه آبان بود و هوا هم کمی سرد شده بود میترسیدم که شما اذیت بشیی ولی خدار...
19 خرداد 1394

اولین قدمهای دختر نازم در 13 ماهگی

دختر گل مامان بالاخره ا ماه بعد از تولد یکسالگیش شروع به راه رفتن کرد نمیدونی که مامان چقدر واسه این لحظه بی تاب بود و حتی نگران آخه مدت سینه خیز رفتنت یه کم طولانی شده بود و تازه تو یکسالگی چهار دست و پا میرفتی و من همش فک میکردم که راه رفتن رو خیلی دیر شروع کنی هر چقدر هم که بقیه میگفتن دیر نشده و عجله نکن باز من آروم نمیشدم تازه با وجود مخالفتهای بابا محمد پیش دکتر ارتوپد هم رفتیم دکتر هم تایید کرد که مشکلی نیست ولی نمیدونم چرا دچار نوعی وسواس شده بودم.مخصوصا که روز اول که شروع کردی به راه افتادن چند روز بعددوباره یه وقفه ای هم ایجاد شد یعنی دختر گلی مامان تنبلی میکرد و مجدد چند روزی رو  راه نمیرفت تا اینکه خودت دوباره علاقه نشون داد...
9 دی 1393

تولد یکسالگی آوا

آوای نازم من و بابایی تصمیم گرفتیم تا امسال یه تولد خودمونی واست بگیریم واسه اینکه دخملی اذیت نشه ایشالا سال بعد که بزرگتر شدی جبران میکنیم عزیزم       اینم از هدایای تولد آوا خانوم ا   و در آخر هم تصویری از هنر دست مامان سمیرا واسه تولد آوا خانوم ...
4 دی 1393